یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:55

این روزها همش جنازه ام، تکه تکه و درب و داغان، گاهی فکر می کنم این مغزم نیست که به دست و پایم فرمان می دهد، این خواب است که جای همه چیز را گرفته، بعد می بینم که آنقدر خسته ام که حتی خوابم نمی برد، روی تخت که دراز می کشم از نوک انگشت های پایم تا مهره های کمرم تیر می کشد و انگار این همان خواب است که بعد از یک درد طولانی چشم هایم را پر می کند و بعد واقعن جنازه می شوم و تازه این موقع مغزم به کار می افتد و تا خود صبح اسلاید های پی در پی از جلوی چشم هایم رد می شود .. دیشب خواب می دیدم جایی گیر افتاده ام که هیچ کس صدایم را نمی شنود، انگار به جایی بسته شده باشم، در تاریکی مطلق، بی هیچ صدایی .. بی زمان و مکان .. بعد با صدایی مهیب گلوله هایی به سمتم شلیک می شود .. اما نمی میرم و فقط درد می کشم، گلوله هایی که به تنم می خورند را در خواب می شمردم، می دانستم چند بار درد کشیده ام .. اما نمی مردم .. درد گلوله ی سوم و چهارم آنقدر زیاد بود که دیگر احساسش نمی کردم . فقط دلم می خواست بمیرم .. نمی دانم چرا .. اما فقط می خواستم بدانم با کدام گلوله واقعن می میرم .. الان که پشت میز کارم نشسته ام؛ یادم می آید دیشب از شدت درد بیهوش شدم اما نمردم .. 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد