یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:54

یک جایی از کتاب عقاید یک دلقک؛ دلقک برای حرف زدن با برادش به صومعه زنگ می زند، راهبی گوشی را بر می دارد :

ـ آقایان مشغول صرف غذا هستند، الان نمی­شود مزاحمشان شد.

گفتم: موضوع خیلی مهمی است.

پرسید: خبر مرگ کسی را می­خواهید بدهید؟

گفتم : نه، اما تقریبا در همین حدود.

گفت: آیا کسی تصادف کرده است؟

گفتم: نه، یک جراحت درونی است.

با صدایی که حالا قدری ملایم­تر شده بود گفت:  که اینطور، یک خونریزی داخلی بوده است؟

گفتم:  نه، یک جراحت و زخم روحی است، موضوعی کاملاً روحی.

انگار کلمه­ ی روحی برای او کاملاً غریبه بود، زیرا سکوت سختی کرد.

گفتم: خدای من، انسان از جسم و روح تشکیل شده است.

به نظر می­رسید غرولندش بیان تردید او نسبت به این ادعای من بود...

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد