یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:53

غم وجهه ی ساده ای دارد، می آید در عمق چشم های کسی می نشیند و تا آخر عمر با او می ماند ... دنیای سنگدلی داریم . یک روزی در جایی قرار می گیری که این را زیر پوستت حس می کنی، مثل همین امشب که مجبور شدم عذر کسی را بخواهم و حتی اجازه ندهم خستگی دوازده ساعت کار از بدنش برود . حتی اجازه ندهم توضیحی بدهد ... غمِ عجیبِ چشم هایش قلبم را شکست . خواستم دست هایم را دور شانه های مردانه اش بندازم و بگویم چاره ای ندارم ومن هم مجبورم، بگویم می دانم دنیای سنگدلی داریم، بگویم تقصیر من نیست و من می توانم درک کنم، بگویم کاش این من نبودم که اینها را می گوید، اما ایستادم سر جایم و از قوانین حرف زدم از فرصت هایی که در اختیارش گذاشته ام از اشتباهاتش .... و تمام راه از محل کار تا خانه را چشم های مغموم بیست و هفت هشت ساله اش، دهان خشک شده از خستگی اش، دست های بزرگ مردانه اش و آن جمله ی آخر که ٔ"من به این کار احتیاج دارم" را مرور کردم و حالم از همه چی به هم خورد ... دنیای سنگدلی داریم .

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد