شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 13:03

اگر حس چشایی نیست کار چشم،پس از چیست /  که من تا دیدم آن بت را یقین کردم که شیرین است

شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 13:03

یک بخش هایی از زندگی ات هست که نمی توانی آنها را برای هیچکسی بگویی. نمی توانی عمق اندوهت را تعریف کنی. یا حتی نمی توانی بگویی من به فلان دلیل از فلان خیابان و فلان خوردنی و فلان زهرمار بدم می آید.همین که  این حرف را بزنی آدم ها می خواهند دست تو را بگیرند و تو را با آن رخداد روبرو کنند و براساس مطالعات تئوری شان  به تو ثابت کنند که غم ها رفتنی هستند و یک انسان مدرن بایستی با مشکلات مواجه شود. به همین خاطر است که می گویم  یک بخش هایی در زندگی هرکسی هست که نمی توانی درباره شان با کسی حرف بزنی.چون می خواهند تو را وادار کنند تا آدم مثبت اندیش و خوب و عاقلی باشی. این خوب و عاقل بودن  قرار نیست توی این دنیا چیزی به تو اضافه کند اما چون نظریه ی فروید و چارلی چاپلین و گونترگراس و ماکیاولی و ....است آدم ها دوست دارند آن را تجربه کنند وبه تو ثابت کنند که راه و روش درستی است.

شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 13:02

روی سنگ قبرم نامم را می نویسند و بعد  تاریخ تولد و یک خط تیره و تاریخ وفات. تا الآن نمی دونستم تاریخ ها هیچ اهمیتی ندارن، مهم اون خط فاصله ست.

شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 13:02

اولین بار همهمه‌ها را توی گوهرشاد پیدا کردم. اولین نماز مغربم بود. به جماعت نرسیدم. یک گوشه از گوهرشاد بساط کردم. جانماز پهن کرده بودم نماز بخوانم که یکی پشت بلندگو شروع کرد به امین‌الله خواندن. آدم‌ها باهاش بلند بلند می‌خواندند. ناگهان دورم پرِ صدا شده بود. پرِ کلمه. کلمه‌های مهربان. چشم‌ها را که می‌بستی کلمه‌ها حجم می‌گرفتند. دورت را پر می‌کردند. می‌ماندی وسط‌شان. نه شکلِ گیر افتادن، شکل در آغوش کسی جا گرفتن. تا حالا کلمه‌ها بغل‌تان کردند؟ کلمه‌های امین‌الله از هزارتا دهان بیرون آمدند و دورم را گرفتند. سر گذاشتم روی شانه‌ی کلمات. توی بغل‌شان آرام شدم.

شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 13:02

می دونی کی همه­ی گرفتاری آدم تموم میشه؟ زمانی که بیل آخر رو بریزن روی سرت!

دوشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 13:51

چرا اینهمه سنگ در گلویم تلنبار است؟

دوشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 13:51

کاش آدم ها مثل درخت بودند، چهار فصل داشتند. هروقت سرخوشی بهار و عشق تابستانی شان رنگ پاییز گرفت، می توانستند زیر خروارها برف قایم شوند، جایی که زمستانشان را کسی نبیند، جایی که بتوانند دور از هیاهوی دیگران آرام بگیرند. خوب بود که باد می توانست شاخ و برگ اضافی شان را با خودش ببرد تا سبک شوند. خوب بود که غصه ها را مثل برگ های زرد و قرمز و نارنجی می تکاندند و خلاص می شدند از سنگینی شان. بعد یک روز وقتی احساس کردند دوباره جان گرفته اند، باز جوانه می زدند و سبز می شدند. و زندگی از اول شروع می شد.

دوشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 13:51

بدی اش این است که رویاهای آدم ها با خودشان پیر نمی شوند.

دوشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 13:50

اولین باری که دلت عمیقا بشکند، خرده هایش فرو می ریزد توی تمام زندگی ات. دست و پایت را خراش می دهد و پرکردن جای خرده ها، کار هر کسی نیست. دل که شیشه نیست تا وقتی شکست، شیشه بر بیاوریم یک دل دیگر جا بیندازد، از اولی بهتر. حالا دلی داری که تکه هایی از آن از دست رفته و لبه های تیزش با هر رنگ و بو و نوای آشنایی، در روحت فرو می رود. از آن به بعد هر بار که دلت بشکند، فقط لبه های شکسته اش تغییر شکل می دهند... اما زمانی می رسد که وسعت آنها به قدری زیاد می شود که هر بی محبتی تازه ای، بزرگ یا کوچک، از بینشان می گذرد و می افتد ته حفره دلت. دیگر حتی دردشان را حس نمی کنی. فقط روز به روز سنگین ترت می کنند، تا روزی که تو را همراه خودشان بکشند پایین، چند وجب زیر خاک.

دوشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 13:50

حس من حس جوجه دایناسوری است در اثنای تولد ؛ پر از تجربه و  فکر و حرف نگفته، از روزهای طولانی توی تخم بودن، پر از راه نرفته برای فردا، پر از امید ...

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 10:03

آن که می نویسد، دارد به خودش تجاوز می کند، آن که از خودش می نویسد، دارد خودش را به قتل می رساند، به عمد، دست می برد به خودش تکه ها را بر می دارد، پرت می کند جایی دورتر!

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:55

در زندگی بعدی م جاده باشم، یک جایی سر راه یک روستای کوچک در راهی دور، خلوت، پر از سکوت، بی نام و نشان، بی تابلو و بی رد پا و بی رفتن، بی رهگذر و صدای ماشین ها و آدم ها و زندگی ها، سر راه یک روستا که چند تا خانواده ی کوچک در آن زندگی کنند، برق نداشته باشد، تلویزیون نداشته باشد، زندگی مدرن نداشته باشد و تنها درخت داشته باشد، پرنده داشته باشد،صدای گرگ داشته باشد، عشق داشته باشد و کسی باشد که هر غروب جمعه از من بگذرد، زیر لب آواز بخواند، از ته دل بخواند، غمگین بخواند، با سوز بخواند ...

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:55

این روزها همش جنازه ام، تکه تکه و درب و داغان، گاهی فکر می کنم این مغزم نیست که به دست و پایم فرمان می دهد، این خواب است که جای همه چیز را گرفته، بعد می بینم که آنقدر خسته ام که حتی خوابم نمی برد، روی تخت که دراز می کشم از نوک انگشت های پایم تا مهره های کمرم تیر می کشد و انگار این همان خواب است که بعد از یک درد طولانی چشم هایم را پر می کند و بعد واقعن جنازه می شوم و تازه این موقع مغزم به کار می افتد و تا خود صبح اسلاید های پی در پی از جلوی چشم هایم رد می شود .. دیشب خواب می دیدم جایی گیر افتاده ام که هیچ کس صدایم را نمی شنود، انگار به جایی بسته شده باشم، در تاریکی مطلق، بی هیچ صدایی .. بی زمان و مکان .. بعد با صدایی مهیب گلوله هایی به سمتم شلیک می شود .. اما نمی میرم و فقط درد می کشم، گلوله هایی که به تنم می خورند را در خواب می شمردم، می دانستم چند بار درد کشیده ام .. اما نمی مردم .. درد گلوله ی سوم و چهارم آنقدر زیاد بود که دیگر احساسش نمی کردم . فقط دلم می خواست بمیرم .. نمی دانم چرا .. اما فقط می خواستم بدانم با کدام گلوله واقعن می میرم .. الان که پشت میز کارم نشسته ام؛ یادم می آید دیشب از شدت درد بیهوش شدم اما نمردم .. 

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:54

چیزی درون ما هست که ما را متفاوت می کند، چیزی که ما را متمایز می کند و برای هرکس به شکلی است .. چرا باید اینقدر در سطح قرار بگیریم که دیگران این تفاوت را نمره بدهند، این اتفاق را ارزش گذاری کنند .. این حس را داوری کنند ..

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:54

یک جایی از کتاب عقاید یک دلقک؛ دلقک برای حرف زدن با برادش به صومعه زنگ می زند، راهبی گوشی را بر می دارد :

ـ آقایان مشغول صرف غذا هستند، الان نمی­شود مزاحمشان شد.

گفتم: موضوع خیلی مهمی است.

پرسید: خبر مرگ کسی را می­خواهید بدهید؟

گفتم : نه، اما تقریبا در همین حدود.

گفت: آیا کسی تصادف کرده است؟

گفتم: نه، یک جراحت درونی است.

با صدایی که حالا قدری ملایم­تر شده بود گفت:  که اینطور، یک خونریزی داخلی بوده است؟

گفتم:  نه، یک جراحت و زخم روحی است، موضوعی کاملاً روحی.

انگار کلمه­ ی روحی برای او کاملاً غریبه بود، زیرا سکوت سختی کرد.

گفتم: خدای من، انسان از جسم و روح تشکیل شده است.

به نظر می­رسید غرولندش بیان تردید او نسبت به این ادعای من بود...

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:54

دستم به نوشتن نمی رود، گرم نیستم، دلم گرفته بیشتر ساعت ها و ثانیه ها .. روزهایم از فرط تنهایی گاهی شب نمی شوند .. این روزها را فقط می شود خواند، می شود کار کرد، می شود گم شد ..

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:54

تاریکم | آنچنان که خون در رگ‌هایم | کورمال کورمال می‌رود | و هی صدای افتادن و شکستن چیزی می‌آید | در من چراغی روشن کن خدا ...

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:53

آن لحظه ای که عادت می کنی؛ که خودت می فهمی عادت کرده ای، که مهم نیست ماهی یک حوضچه ی کوچک بی موجی یا یک رودخانه ی پر جنب و جوش، آن لحظه که عمق همه چیز برایت بی معنی است و  سعی می کنی در سطح حرکت کنی که مبادا در حفره ای گیر بیفتی، آن لحظه ای که نا آرام ترین چیزها برای حل شدن در تو؛ فقط به زمان احتیاج دارند، به زمان برای حل شدن و عادت شدن .. آن لحظه که حتی خودت هم در خودت ته نشین می شوی .. خودت می شوی همان حوضچه ی کوچک بی موج، همان ماهی آب های کم عمق .. همان عادت تکراری ..

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:53

غم وجهه ی ساده ای دارد، می آید در عمق چشم های کسی می نشیند و تا آخر عمر با او می ماند ... دنیای سنگدلی داریم . یک روزی در جایی قرار می گیری که این را زیر پوستت حس می کنی، مثل همین امشب که مجبور شدم عذر کسی را بخواهم و حتی اجازه ندهم خستگی دوازده ساعت کار از بدنش برود . حتی اجازه ندهم توضیحی بدهد ... غمِ عجیبِ چشم هایش قلبم را شکست . خواستم دست هایم را دور شانه های مردانه اش بندازم و بگویم چاره ای ندارم ومن هم مجبورم، بگویم می دانم دنیای سنگدلی داریم، بگویم تقصیر من نیست و من می توانم درک کنم، بگویم کاش این من نبودم که اینها را می گوید، اما ایستادم سر جایم و از قوانین حرف زدم از فرصت هایی که در اختیارش گذاشته ام از اشتباهاتش .... و تمام راه از محل کار تا خانه را چشم های مغموم بیست و هفت هشت ساله اش، دهان خشک شده از خستگی اش، دست های بزرگ مردانه اش و آن جمله ی آخر که ٔ"من به این کار احتیاج دارم" را مرور کردم و حالم از همه چی به هم خورد ... دنیای سنگدلی داریم .

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:52

یک لحظه است، آدمی قلب شما را می شکند و تا همیشه اثرش باقی خواهد ماند حتی اگر فراموش شود، ترک ها خوب نمی شوند، ترک ها فقط عمیق و عمیق تر می شوند ... مواظب حرف هامان باشیم، مواظب قلب آدم ها ....

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:52

"فلاکت انسان تنها از یک چیز ناشی می شود: این که نمی تواند با آرامش در یک اتاق بماند".

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:52

یک نقطه هست، در من ، جایی برای برگشتن، برای رجعت کردن، برای سلوک برای لذت و خلاصه برای همه چیز . همان نقطه ای که فقط من و کسی نیست ... شبیه داستانی که می توانم زندگی اش کنم، شبیه رویایی که همه چیزش خوب است . همان نقطه ای که عاشق می شوم، که به دست می آورم، که ادامه می دم، که به ته نمی رسم ...

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:51

بین انتخاب هایم هیچ انتخابی وجود ندارد و همه چیز را جبری ابدی در بر گرفته ...

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:50

این همه تضاد ممکن نیست! کسی نمی تواند هم از درون مرده باشد و غم لابه لای موهایش رخنه کرده باشد هم آنقدر از زندگی سرشار باشد که پناه گرفتن یک پرنده از سرما روی تراس خانه او را به وجد بیاورد ... ممکن نیست! این من نیستم ...نمی شود که من باشم، نیمه خالی یک لیوان نمی تواند آنقدر پر باشد از تصور خلقت . باور نمی کنم خودم را ...

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:50

ماهایی که همیشه در میانه ایم بیچاره به نظر می آییم و شاید بیچاره ایم. ما همیشه در قسمتی از تاریخ می مانیم در حد تعریف نشده ای از خوشبختی، حد تعریف نشده ای از غم، حد تعریف نشده ای از داشتن و به دست آوردن ... خندیدن و هر چیز دیگری ... ما همیشه در آن قسمت میانه ایم که نه آنقدر خوشبختیم که فریاد بزنیم و خنده هامان بلند بلند باشد نه آنقدر غمگینیم که به چشم کسی بیاید ... خنده هامان را کسی نمی بیند و اگر ببیند به خنده نمی اندازدش و گریه هامان مربوط به آن چند متر مربعِ اتاق خواب هایِ آخر شب است .. عشق بازیمان مربوط به همان چند متر مربع مخفی شده در هزار پستوی گم و دور و تاریک کنار کودکی و آینده و ... همیشه در طلب آن حد بالا و پایین مانده ایم ... چیزی جز آن نمی خواهیم و این میانه برایمان خوب نیست...

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:50

دلم می خواهد جایم را با پرنده ای که آن طرف پنجره پرواز می کند، عوض کنم ...

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:49

جاهایم را گم‌کرده ام ... کُنج ها و گوشه هایم را. کَس هایم را از دست داده ام. مانده ام خودم و خودم و کم کم یاد میگیرم تنها و صمیمانه خودم را در آغوش بگیرم و گریه کنم، یاد میگیرم کنج و گوشه ی خودم باشم و یاد میگیرم آدم خودم باشم. اما می دانی چیست؟ لا به‌لای این یادگرفتن ها لحظه هایی هست که سرگردان ترم. شبیه شاخه ی جدا افتاده پیچک که نظم گیاه را بهم ریخته، بهم ریخته ام، جایی در ذهنم باران میبارد جای دیگری آفتاب نمور زمستانی می تابد یک لحظه در گیر و دار خواستنم لحظه ی بعد پرم از خستگی ... جاهایم را گم‌کرده ام. کنج و گوشه ام را و مانده ام میان برهوت لخت و عور ...

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:49

از حال این روزها اگر بخواهم بگویم شبیه ویرگول وسط جمله ام که جای نادرستی آمده ام، معنای همه چیز را عوض کرده ام انگار و فرقی نمی کند دیگر، که جابه جا شوم یا نه، معنای آن چیزها برای ابد عوض شده اند و حتی اگر بشود معنای چیزها را دوباره و از نو ساخت، دیر می شود دیگر ...

شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 15:16

من؛

چون برف نشسته بر شیروانی داغ ...